تبليغاتX
خیال های من
دوستی می گفت : این روزها آسمان ابری ترین ترانه هایش را می سراید

من گفتم: ((چرا باران نمی بارد؟ ))

 و ندایی گفت   : مگر چشم های عابران را نمی بینی ؟؟؟

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط ا-ذ
 

چقدر بعضی وقت ها زندگی غریب و بی رحم می شود

امروز صبح در حالی زندگیم را آغازکردم که  کسی سلام غریبانه ام را پاسخ نگفت.


نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط ا-ذ
سالها بود که داشتم فراموش می کردم

اما

 روزهاست که دارم فراموش می شوم

به همین راحتی....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط ا-ذ
 

شانزده  سال  است  که  پشت پنجره ام

مثل همان قدیم ها که قرار بود بیایی .........

خودم هم خو ب می دانم که دیگر تصویر تو در انعکاس هیچ پنجره ای آینه تمام نمای من نمی شود

سالهاست که آرزو می کنم کاش شهریور ها بیست و دوم نداشتند.....

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 توسط ا-ذ
 

امسال هم ۲۰ شهریور مثل سالهای گذشته یک سال بر عمرم افزوده خواهد شد و من باز هم هیچ تغییری نکرده ام شعر زیر را به همین مناسبت گفته ام البته پیشاپیش پوزش به دلیل نداشتن وزن و قافیه مناسب .

روز اول که خدایم آفرید

با هزاران شور و غوغا و امید

 

گفت : جانا تو چنین زیبا شدی

مثل گِل های همین بالا شدی

 

بنشین اینجا بین این گِلهای خشک

نه تنی ، نه زحمتی ، وَه چه سبک

 

 

گفتمش آری چقدر زیبا شدم

من درست مثل همه گِل ها شدم

 

 

بردم آنجا با هزاران خوش دلی

پیش آن آدمکهای گلی

 

بعد گفت : امروز روز انتخاب

کار کن ای بنده از بهر ثواب

 

یا تو هم با این گلان خشک مان

یا برو تنها میان آدمان

 

گفتمش : جانا تو و این جان  من

هر چه خواهی تو بکن احوال من

 

گفت کم نه بخت بخت تو شدست

زندگی هر طور تو خواهی خوش است

 

می برمت من کنون روی زمین

آنجا آدم و کارش ببین

 

گرتو خواهی می برم آنجا تو را

می فرستم وهله ی دنیا تو را

 

 

گر نخواهی تو همین جا بهترین

بنده ام باش و مرا هر شب ببین

 

من سرمست از قول خدا

کنجکاوی ام نمی گردد رها

 

نیم شب ترک یک ستاره کم کَمک

من کشیدم توی این دنیا سرک

 

مادرم درد عجیبی می کشید

پدرم دست خودش را می گزید

 

گفت بابایم به مادر جان من

دخترم می آید و دنیای من

من شناختم ان دو را آن طور عجیب

بل نفهمیدم که دنیاست و فریب

 

 

رفتم و بستم بساطم نیم شب

سوی دنیا امدم یال العجب

 

گفت بابایم چنان شاد و رسا

آی من مچکرم از تو خدا

 

من شدم غرق یه لبخند جدید

مادرم درد خودش را گو ندید

 

گفت محبوبم ،خدا، پچ پچ کنان

ساک را بربند ،برگرد و بمان

 

هرلحظه پنهان و غریب

حرف ها می زد به گوشم ،او عجیب

 

پیش خود گفتم خدایم شاکی است

البته حق است او افلاکی است

 

تا که رهسپار خانه شدم

غرق نور و شادی و قانع شدم

 

گفت بابایم به آقا جان بدان

دخترم گیر و بر او بر گو اذان

 

گفت اقا جان به من تا که اذان

قطع شد پند خدایم ناگهان

 

من بدین ترتیب دنیایی شدم

مثل هر خوانننده ای فانی شدم

 

اما اینک من کمی افسرده ام

از جفای این زمانه خسته ام

 

در این زمان بی وفا

من ندیدم غیر بیداد و جفا

 

عاشق هر که شدم بی مهری کرد

معنی عشق مرا تکراری کرد

 

هر شبم گویی خدا چشمک زند

بر من او تار و گهی تنبک زند

 

گوید ای ابله گِل خُرد و حزین

باش و این دنیای فانی را ببین

 

 

 

تو لگد بر بخت خوب خود زدی

 

این چنین دنیا ی خود بی خود زدی

 

حال باش و بعد یه عمر غمین

تو بیا و روز اوّل را ببین........

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط ا-ذ
 

من روزی شاعر بودم

این را باران هم می دانست

اما من هرگز  عاشق نبودم

و این را  هیچ کس نمی دانست................
نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط ا-ذ
دل من فریب خوردی

طی لحظه ها شکستیم

پس از این نپرس از من

که چرا غریب هستیم ؟


نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط ا-ذ
 

دریا

امروز دریایی ترین ترانه ام را  برایت  سرودم و

خنیاگر فلک هم برایم ساز و آواز سر داده بود اما

چه نامردانه زیر پاهایم را خالی کردی ..................


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط ا-ذ

تمام ثانیه هایم ،دقیقه

دقیقه هایم ، ساعت

ساعت هایم ،روز

روزهایم ،هفته

هفته هایم ، ماه

ماه هایم ،سال

تمام سال هایم

...........................بی تو عمر می شوند


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 توسط ا-ذ
 

همه ی کسانی که می شناختمشان

دارند برایم خاطره می شوند............

نمی دانم من خاطره ی چه کسانی خواهم شد؟؟؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 توسط ا-ذ
درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
پيوند ها
    
Blog Skin